حوزه هنری سیستان و بلوچستان
← همه آثار

تولید حوزه هنری سیستان و بلوچستان

روایت با همین چادرم

امیررضا انتظاری · روایت

مشخصات روایت

روایت
«ایشون بهم گفت که من خودم می‌رم و با همین چادرم پای کار هستم.» وسط مراسم تشییع نشسته‌ام که این جمله از آقای کمالی را به یاد می‌آورم. قبل از مراسم که با او گفت‌وگو داشتم، مفصل در مورد خانم افتخاری صحبت کرده بود و من در این جمله‌اش مانده بودم. مانده بودم چرا باید اینقدر واضح و شعاری از کلمۀ چادر برای نشان دادن فعالیت یک خانم استفاده کند؟ در همین حین، فردی که پشت تریبون مراسم رفته، می‌گوید: «خانم دکتر همسری مهربان و مادر چهار پسر و یک دختر بود. فردی دلسوز برای محرومان در نیروی انتظامی و همچنین نخبه‌ای علمی بود.» کلمۀ دکتر و نخبه را در ذهنم بالا و پایین می‌کنم. برای معاون فرهنگی و اجتماعیِ نیروی انتظامی شاید کلمات دلسوزی برای محرومان به درد بخورد ولی دکتر و نخبه خیلی بزرگ نیست؟ هنوز تازه برای پرسشم علامت سؤال گذاشتم که سخنران تکمیل می‌کند: «ایشون استاد دانشگاه بودن و توی رشتۀ آی‌تی علاوه‌بر تدریس دانشگاهی، داخل پارک علم و فناوری هم کارآموزانی تربیت می‌کردن.» خانم میانسالی از کنارم رد می‌شود. نمی‌فهمم بین مردها دارد کجا می‌رود! می‌رود سمت تابوت و دستی روی آن می‌کشد. جلوی تمام جمعیت اشکی آرام زیر چادرش می‌ریزد. به تابوتِ روبه‌رویم خیره می‌شوم. برخلاف عادت به شهدای مرد، حالا یک زن، نه بهتر است بگویم، یک مادرِ نخبه سر مجلس قرار گرفته! فعالیت‌های علمی را می‌گذارم کنارِ صحبت‌های آقای کمالی. آقای کمالی جانشین خانم افتخاری بوده و به همین خاطر از فعالیت‌ها بهتر اطلاع داشته. او دربارۀ کارهای معاونت فرهنگی و اجتماعی گفته بود: «ایشون از اردیبهشت‌ماهِ امسال تازه این مسئولیت رو برعهده گرفته بودن... البته قبلش هم در بخشی مرتبط با امور مردمی فعالیت داشتن؛ در سامانۀ پل ارتباطی بین مردم و نیروی انتظامی... ما توی معاونت فرهنگی و اجتماعی کارمون رسیدگی به مشکلات مردمِ نیازمند و همچنین ایجاد امنیت پایدار به کمک آموزش به مردمه. ایشون هم از وقتی به این مسئولیت رسیدن همیشه دغدغۀ مردم رو داشتن و با وجود درخواست‌های ما برای استراحت کردن، معمولاً می‌گفتن که من با این چادرم می‌آم و پای کار هستم... شب قبل از شهادتشون هم که داخل تجمع بودیم...» وقتی آقای کمالی به این جای صحبتش رسیده بود، من نفس عمیقی کشیده و این‌بار تماماً گوش شده بودم. «شب قبل از شهادتشون هم که صحبتی داشتیم، توی تجمع بودیم. داخل تجمعات شبانه، برنامه‌های زیادی داشتیم؛ از جمله محفل انس با قرآن همراه قاری‌های شیعه و سنی... اون شب، ایشون به من گفت که می‌خوام برم مأموریت سمت منطقۀ چشمه‌زیارتِ زاهدان برای تشریح اقدامات طرح شهید فضیلتی برای مردم و بزرگان طوایف. طرح شهید فضیلتی برای مسائل و دغدغه‌های اجتماعی مردمه. ازشون خواستم که چون مسیر دوره و روز جمعه اذیت می‌شن، بذارن من به عنوان جانشینشون برم... ولی گفتن من دوست دارم که طرح‌های مردمی رو خودم برم و تشریح کنم. گفت که من خودم می‌رم و با همین چادرم پای کار هستم.» عکسِ روی تابوت، زیر چسب نواری احاطه شده و به سختی دیده می‌شود. برشی از صدای سخنران برایم خودنمایی می‌کند: «حرمت مادر و حرمت چادر برای مردم بلوچ بسیار بالاست.» جا می‌خورم! این سخنران که ربطی به آقای کمالی ندارد، پس چطور این هم آمده راست سراغ چادر؟ سخنران ادامه می‌دهد: «گروهک اشتباه بزرگی کرد و بازم ظاهر واقعی‌ش رو نشون داد.» در این چند سالی که زاهدان زندگی می‌کنم، چیزهایی در مورد جایگاه چادر در فرهنگ بلوچی شنیدم، ولی کنجکاو می‌شوم تا دقیق‌تر بدانم. مراسم که تمام می‌شود، نزدیک ظهر است. بعدازظهر یکی از دوستان بلوچم را می‌بینم. برایم توضیح می‌دهد: «توی فرهنگ ما، اگه بین دو نفر جنگ باشه و یکی از اون دو نفر سیاه‌چادری، یعنی خانمی، همراهش باشه، اون نفر دوم به حرمت چادر اون زن، به اون حمله نمی‌کنه؛ حتی اگه یه آدم بدجنس و نامرد باشه!» لبخندی می‌زنم. من از آقای کمالی نپرسیده بودم که چرا خانم افتخاری اینقدر به چادرش افتخار می‌کرده، ولی حالا دوست دارم برای خودم حدس‌هایی بزنم. همان ساعت‌های اولِ اعلام خبر شهادت، تصویری از خانم افتخاری منتشر شد که بین پسربچه‌هایی با لباس بلوچی نشسته بود و با آن‌ها حرف می‌زد. تصویر را در یکی از صفحات اینستاگرام بالا می‌آورم. سعی می‌کنم به چهرۀ تک‌تک بچه‌ها خیره شوم. انگاری خانم افتخاری خوب فهمیده بوده با چادرش چه کارها می‌تواند بکند! او حتی با شهادتش هم پای کار ایستاده و گروهک‌ها را رسوا کرده. ✍ امیررضا انتظاری - ۱۹ مهر ۱۴۰۵