حوزه هنری سیستان و بلوچستان
← همه آثار
تولید حوزه هنری سیستان و بلوچستان
روایت تیری در چشم دشمن
اثرِ هستهی هنری ترانگ — امیررضا انتظاری
امیررضا انتظاری · روایت
مشخصات روایت
- روایت
- آخرین ساعات بود و گمان نمیکردم به دیدن ماشین پیکر شهدا برسم. مشتم محکم بود و دلم میخواست بکوبم به دیوار. آنهمه راه از زاهدان نرفته بودم مشهد که آخر سر نتوانم برای آخرین بار یک نگاه و حتی از دور پیکر آقا را ببینم. چند ماهِ تمام، دلتنگیهای بعد از شهادت آقا را در کولهام گذاشته بودم تا وقتی پیکرش روی دستان مردم تشییع میشود، بروم و باور کنم که دیگر قرار نیست برگردد و دلگرم نباشم به بودنش. جمعیت مثل موج به مغازههای اطراف حرم میخورد و همه چیز در لحظه تار میشد. ساعت از ششِ غروب گذشته بود. تمام جانم درد میکرد. حاضر بودم آنهمه سر پا و میان جمعیت بمانم فقط به خاطر یک نگاه و یک خداحافظی. هر چه فکر میکردم نتیجهای نداشت. من سالها دلتنگی و ندیدن آقا را داخل کولهام ریخته بودم و آمده بودم چه چیزی را ثابت کنم؟ انتظار زیاد و گرمای هوا و جمعیت که رویم فشار آورده بود، فکر میکردم میشد از همان خانه و شهر خودم این ارادت را نشان بدهم. وقتی حتی نمیتوانستم از دور پیکر آقای شهید را ببینم، غم داشتم. زمان میگذشت و هر پنج دقیقه آدمها از جا بلند میشدند به خیال اینکه این موج جمعیتی که راه افتاده، مژدۀ ماشین شهدا را میدهد. از تجربه تشییع حاج قاسم که تا دیدار حضرت عزرائیل رفته بودم، خودم را به بلندی رساندم؛ جایی که دیگر احتمال زیر دست و پا ماندم را به صفر میرساند. خبری از ماشین پیکر شهدا نبود و من فقط نظارهگر مردمی بودم که راه برگشت به حرم را در پیش گرفته بودند. این بدترین اتفاقی بود که میتوانست بیفتد؛ یعنی امیدی به دیدن شهدا نیست. هنوز خیسی گونهام تر و تازه بود که زنی سی و هفت هشت ساله دست دخترش را گرفت سمتم. «میشه کمک کنین دخترم مبینا بشینه بالا کنار شما؟» همینطور که دست بیجان و قوت مبینای نوجوان را گرفته بودم، به چهرهاش نگاه میکردم. لبخند محوی روی لب داشت. هیچ کمکی برای بالا آمدن خودش نمیکرد. معلول بود و این را وقتی فهمیدم که مادرش گفت: «حواستون هست نیفته پایین؟ جونی توی دست و پاش نداره...» چشمی گفتم و از خستگی دست و پای خودم و از آنهمه غری که به جان عالم و آدم از گرمای هوا و ندیدن پیکر شهدا زده بودم، خجالت کشیدم. مادر مبینا لهجۀ تهرانی داشت. به ستون تکیه داده بود و تلفنی به شوهرش آدرس مکان ایستادنش را میگفت. هنوز با خودم کلنجار میرفتم که این چه سفر آمدنی بود؛ لااقل از پای همان تلویزیون آقا را بدرقه میکردم و اینهمه راه نمیکوبیدم بیایم مشهد که بین مردم همهمهای پا گرفت: «ظاهراً به خاطر شلوغی و ازدحام، ماشین حمل پیکرها رو بردن خیابون اندیشه. از اونجا هم با هلیکوپتر میبرن حرم...» داد همه درآمده بود. من هم یکی مثل همه، اعصابم از این برنامهریزی برنامۀ تشییع حسابی به هم ریخته بود که دیدن چهرۀ آرام و بیدغدغۀ مبینا و مادرش توجهم را جلب کرد. انگار خدا آنها را فرستاده بود فقط برای اینکه من ببینمشان. گفتم: «چه دل و جرأتی داشتین با بچۀ معلول اومدین! اذیت نشد؟ الانم که هیچی به هیچی...» «ما از اذان ظهر منتظر دیدن آقا هستیم... یکبار مبینا میون جمعیت تشنج کرد ولی امام رضا کمک کرد حالش بهتر شد. دیگه بعد هفده سال بلد بودیم چطوری سرپا نگهش داریم. برای یه لحظه دیدن آقا هم که شده، حاضر بودیم تحمل کنیم. سالها آرزوی دیدن ایشون رو داشتم. حالا هم که انگار خبری نیست ولی به هر حال وظیفهمون رو انجام دادیم.» به مبینا نگاه کردم ظاهراً ده یازده ساله بود و عدد هفده اصلاً به قدوقوارهاش نمیآمد. پرسیدم: «شما از کجا اومدین؟» مادر مبینا گفت: «ما یکی از شهرستانهای تهران زندگی میکنیم. بعد از اینهمه سال که مبینا پروندۀ بهزیستی داره، همین چند روز تشییع آقا اسممون دراومد و از طرف بهزیستی اومدیم مشهد.» به حرم امام رضا که درست پشت سرمان بود، نگاه کردم. در دلم قربان صدقهاش رفتم که هوای همه را دارد. مادر مبینا چشمانش خیس شده بود و رو به حرم نجواهای ریزی داشت. نمیدانم از درد نگهداری دختر معلولش گله داشت و یا مثل من از اینکه پیکر آقا را ندیده بود، غم داشت. تعجب داشتم چطور آنهمه خطر را به جان خریده بود و با آنهمه نگرانی که از جانب دخترش وجود داشت، آمده بود در آن شلوغی. گفتم: «خداقوت بهتون... واقعاً دمتون گرم با این شرایط تا حالا موندین! من با اینکه سالمم و وبالی مثل شما ندارم، واقعاً خسته و پشیمونم. امید داشتم لااقل برای آخرین بار آقا رو ببینم.» مادر مبینا گفت: «اینقدر سالها این آقا برای ما دلبری و آقایی کرد و احساس قوت و امنیت بهمون داد که این روزهای منتهی به تشییع، دلم طاقت نداشت. گفتم ما تنها کاری که میتونیم کنیم، اینه که سیاهی لشگری باشیم توی چشم رسانهها. گفتم بالاخره باید در برابر اینهمه فداکاری آقا، ما هم یک کار کنیم براشون.» مادر مبینا معتقد بود با هر سختی که بوده، باید خودش را میرسانده به تشییع و میگفت این حضور ما هر چه نباشد، تیری در چشم دشمن است. در هولوولا بودیم که مبینا با خوشحالی، شانۀ مادرش را تکان میداد و به آسمان اشاره میکرد. هلیکوپتر حمل پیکر شهدا بود که راهش را به سمت حرم کج میکرد و مردم با بغضی سنگین، شاهد رفتن آقا بودند. همان یک نگاه انگار تمام رنج انتظار را کم میکرد. زانوانم را بغل گرفته بودم و به مردم نگاه میکردم. آنهمه آدم، هر کدام قصهای با آقا داشتند که خودشان را به مشهد رسانده بودند. شاید مثل من آغاز قصهشان را نمیدانستند، اما آنجا اوجِ آن رابطۀ امام و امتی بود؛ انگار همه توانشان را گذاشته بودند تا آقا با عزت و احترام تشییع شود. مبینا روی شانۀ پدرش در سیل جمعیت روانه شد. با تمام خستگیهای آن روز، حرفِ مادرِ مبینا من را از بابت حضورم در تشییع دلگرم کرد. اگر هیچ کاری نکردیم، لااقل تیری شدیم در چشمِ دشمنانِ آقا سید علی. ✍️ رضوان جهانتیغی - ۲۸ مرداد ۱۴۰۵

